پارت پنجاه و یک :

فصل هفتم: ختنه با اسید
نیسان مشکی پشت خانه ی ما بی‌صدا ترمز گرفت. سپیده ی صبح دستانش را روی شانه ی کوه‌ها می‌گذاشت و نم نمَک خودش را بالا می‌کشید. سهیل از ماشین پیاده شد. پایش را روی زمین خاکی گذاشت. وقتی اولین تابش‌های آفتاب از پشت کوه، روی چشمان دو رنگش طلوع کرد، دستانش را مقابل صورتش گرفت. گویی درد شدیدی بکشد صورتش جمع شد. پلک‌هایش را فشار داد و تلو تلو خورد. از پشت بازوهای پهنش او

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریده

    2

    نگران یاسرم که از معاشرت با سودا داره گوش و چشمش باز میشه بچه...🙈😅😂

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    نکته قشنگی بود. کسی بهش اشاره نکرد😂😂🤣🤣

    ۳ ماه پیش
  • رها

    0

    اون دوست سهیل چیشد چرا پیگیری نکردن فهمیدن خونه کیه

    ۳ ماه پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    میرن دنبالش. صبر داشته باش🤫😉

    ۳ ماه پیش
کپی شد!